مجله ادبي قلمچه



 


هوا هواي بهار است وباده باده ي ناب


به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب


 


در اين پياله ندانم چه ريختي پيداست


که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب


 


فرشته ي روي من اي آفتاب صبح بهار


مرا به جامي از اين آب آتشين در ياب


 


به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش


به بزم ساده ي ما اي چراغ ماه بتاب


 


گل اميد من امشب شکفته در بر من


بيا ويک نفس اي چشم سرنوشت بخواب


 


مگر نه خاک ره اين خرابه بايد شد ؟


بيا که کام بگيريم از اين جهان خراب


هر کجا ايدون و ايدر شد زياد
سبک ترکستان فرا يادم مياد


هيچ تمساهي شبيه کبک نيست
شيخ سعدي پيرو اين سبک نيست


سبک حافظ هم که سبکي ديگر است
دوره حافظ کمي اين ور تر است


از حدود يکهزار و چند سال
پيش،افتاد اين روش روي روال


در خراسان زاده شد اين سبک نو
بعد در اقصاي عالم شد ولو


نزد شاهان با تلاش دوستان
از خراسان رفت تا هندوستان


رفت آنجا سيک ها آدم شدند
پيش اين سبک از ارادت خم شدند


الغرض اين سبک خيلي جالب است
ورنه کي فردوسي آنرا طالب است


در خراساني ادب يک محور است
دلبر اينجا قالبا يک دختر است


چون جهانش جز فسون و باد نيست
مي توان با دلبرانش شاد زيست


شعرها بسيار صاف و ساده اند
در حقيقت لقمه آماده اند


گاه توصيف بهار است و خزان
گاه شرخ بوي جوي موليان


عارف اينجا کس نمي داند چي است
بيت ها از جام عارف خالي است


زاهدي در کوچه و بازار نيست
داخل هر کوچه يک خمّار نيست


خانه ها ميخانه سر خود مي شوند
مي گسارانش کمي قد مي شوند


عاشق اينجا هست دائم در وصال
عشقبازي مي کند در طول سال


گونه چيزي مثل برگ ياس نيست
عقل موجود است اگر احساس نيست


هر زمان وصف طبيعت مي کنند
با درختان ساده صحبت مي کنند


در تخيل معتدل تر مي شوند
مثل کودک زود باور مي شوند


واژه هايي مثل پور و گيو و دخت
مي کند اين سبک را گاهي زمخت


شاعرانش بازهم مثل قديم
رويشان مثل زر است از هجر سيم


لاجرم با اغنيا بر مي خورند
باده مي ريزند شُرشُر، مي خورند


در بيابان در خيابان يا حياط
شاد و شنگولند و سرشار از نشاط


روز و شب انگور بازي مي کنند
دسته جمعي باده سازي مي کنند


هر زمان ممدوحشان خر مي شود
جيب هاشان کيسه زر مي شود


اول پاييز خز مي آورند
باده هاي خوب وز مي آورند


شاه را پيش وزيرش مي کنند
مدح و بيهوده دليرش مي کنند


در قصائد مثل سابق نيستند
با غزل چندان موافق نيستند


هر زمان در تنگنا کف مي کنند
واژه ها را هي مخفف مي کنند


واژه گاهي واقعا بد مي شود
هي مشدد هي ممدّد مي شود


نزد شاعر گاه مثل رودکي
از صد و يک بيت مي ماند يکي


شعر مي گويند و هي گم مي کنند
خويش را مديون مردم مي کنند


از قضا دور است شاعر وز قدر
اختيار از خويش دارد بيشتر


ويژگي هايي گر افتاد از قلم
خُب بيفتد نسيتند آنها مهم


شاخص اين سبک مرد طوسي است
او حکيم خوش سخن فردوسي است


شعر تا آهنگ عرفاني گرفت
رونق از سبک خراساني گرفت


بعد از اين معشوق ياغي مي شود
نوبت سبک عراقي مي شود



 


صد هزاران آفرين جان آفرين پاک را


کافريد از آب و گل سروي چو تو چالاک را


 


تلخ مي گويي و من مي بينمت از دور و بس


زهر کي آيد فرو، گر ننگرم ترياک را


 


غنچه دل ته به ته بي گلرخان خونست از آنک


بوستان زندان نمايد، مردم غمناک را


 


چون ترا بينم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک


بوستان زندان نمايد، مردم غمناک را


 


چون ترا بينم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک


کرد تردامن رخت اين چشمهاي پاک را


 


گر به کويت خاک گردم نيست غم، ليکن غم است


کز سر کويت بخواهد باد برد اين خاک را


 


شهسوارا، عيب فتراک است صيد چون مني


گاه بستن عذرخواهي کن ز من فتراک را


 


چون دلم زو چاک شد، اي پندگو، راضي نيم


از رگ جان خود اردوزي در اين دل چاک را


 


چشمه عمرست و خلقي در پيش، حيفي قويست


آشنايي با چنان دريا، چنين خاشاک را


 


ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد


رحمتي ناموخت آن سنگين دل ناباک را


 


 



 سيمين بهبهاني شاعر فارسي زبان ايراني


 


مرا هزار اميد است و هر هزار تويي


شروع شادي و پايان انتظار تويي


 


بهارها که ز عمرم گذشت و بي تو گذشت


چه بود غير خزان‌ها اگر بهار تويي


 


دلم ز هرچه به غير از تو بود خالي ماند


در اين سرا تو بمان! اي که ماندگار تويي


 


شهاب زود گذر لحظه هاي بوالهوسي است


ستاره اي که بخندد به شام تار تويي


 


جهانيان همه گر تشنگان خون منند


چه باک زان همه دشمن

، چو دوستدار تويي


 


دلم صراحي لبريز آرزومندي است


مرا هزار اميد است و هر هزار تويي


 



 


هوا هواي بهار است وباده باده ي ناب


به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب


 


در اين پياله ندانم چه ريختي پيداست


که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب


 


فرشته ي روي من اي آفتاب صبح بهار


مرا به جامي از اين آب آتشين در ياب


 


به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش


به بزم ساده ي ما اي چراغ ماه بتاب


 


گل اميد من امشب شکفته در بر من


بيا ويک نفس اي چشم سرنوشت بخواب


 


مگر نه خاک ره اين خرابه بايد شد ؟


بيا که کام بگيريم از اين جهان خراب


هر کجا ايدون و ايدر شد زياد
سبک ترکستان فرا يادم مياد


هيچ تمساهي شبيه کبک نيست
شيخ سعدي پيرو اين سبک نيست


سبک حافظ هم که سبکي ديگر است
دوره حافظ کمي اين ور تر است


از حدود يکهزار و چند سال
پيش،افتاد اين روش روي روال


در خراسان زاده شد اين سبک نو
بعد در اقصاي عالم شد ولو


نزد شاهان با تلاش دوستان
از خراسان رفت تا هندوستان


رفت آنجا سيک ها آدم شدند
پيش اين سبک از ارادت خم شدند


الغرض اين سبک خيلي جالب است
ورنه کي فردوسي آنرا طالب است


در خراساني ادب يک محور است
دلبر اينجا قالبا يک دختر است


چون جهانش جز فسون و باد نيست
مي توان با دلبرانش شاد زيست


شعرها بسيار صاف و ساده اند
در حقيقت لقمه آماده اند


گاه توصيف بهار است و خزان
گاه شرخ بوي جوي موليان


عارف اينجا کس نمي داند چي است
بيت ها از جام عارف خالي است


زاهدي در کوچه و بازار نيست
داخل هر کوچه يک خمّار نيست


خانه ها ميخانه سر خود مي شوند
مي گسارانش کمي قد مي شوند


عاشق اينجا هست دائم در وصال
عشقبازي مي کند در طول سال


گونه چيزي مثل برگ ياس نيست
عقل موجود است اگر احساس نيست


هر زمان وصف طبيعت مي کنند
با درختان ساده صحبت مي کنند


در تخيل معتدل تر مي شوند
مثل کودک زود باور مي شوند


واژه هايي مثل پور و گيو و دخت
مي کند اين سبک را گاهي زمخت


شاعرانش بازهم مثل قديم
رويشان مثل زر است از هجر سيم


لاجرم با اغنيا بر مي خورند
باده مي ريزند شُرشُر، مي خورند


در بيابان در خيابان يا حياط
شاد و شنگولند و سرشار از نشاط


روز و شب انگور بازي مي کنند
دسته جمعي باده سازي مي کنند


هر زمان ممدوحشان خر مي شود
جيب هاشان کيسه زر مي شود


اول پاييز خز مي آورند
باده هاي خوب وز مي آورند


شاه را پيش وزيرش مي کنند
مدح و بيهوده دليرش مي کنند


در قصائد مثل سابق نيستند
با غزل چندان موافق نيستند


هر زمان در تنگنا کف مي کنند
واژه ها را هي مخفف مي کنند


واژه گاهي واقعا بد مي شود
هي مشدد هي ممدّد مي شود


نزد شاعر گاه مثل رودکي
از صد و يک بيت مي ماند يکي


شعر مي گويند و هي گم مي کنند
خويش را مديون مردم مي کنند


از قضا دور است شاعر وز قدر
اختيار از خويش دارد بيشتر


ويژگي هايي گر افتاد از قلم
خُب بيفتد نسيتند آنها مهم


شاخص اين سبک مرد طوسي است
او حکيم خوش سخن فردوسي است


شعر تا آهنگ عرفاني گرفت
رونق از سبک خراساني گرفت


بعد از اين معشوق ياغي مي شود
نوبت سبک عراقي مي شود



 


صد هزاران آفرين جان آفرين پاک را


کافريد از آب و گل سروي چو تو چالاک را


 


تلخ مي گويي و من مي بينمت از دور و بس


زهر کي آيد فرو، گر ننگرم ترياک را


 


غنچه دل ته به ته بي گلرخان خونست از آنک


بوستان زندان نمايد، مردم غمناک را


 


چون ترا بينم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک


بوستان زندان نمايد، مردم غمناک را


 


چون ترا بينم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک


کرد تردامن رخت اين چشمهاي پاک را


 


گر به کويت خاک گردم نيست غم، ليکن غم است


کز سر کويت بخواهد باد برد اين خاک را


 


شهسوارا، عيب فتراک است صيد چون مني


گاه بستن عذرخواهي کن ز من فتراک را


 


چون دلم زو چاک شد، اي پندگو، راضي نيم


از رگ جان خود اردوزي در اين دل چاک را


 


چشمه عمرست و خلقي در پيش، حيفي قويست


آشنايي با چنان دريا، چنين خاشاک را


 


ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد


رحمتي ناموخت آن سنگين دل ناباک را


 


 



 سيمين بهبهاني شاعر فارسي زبان ايراني


 


مرا هزار اميد است و هر هزار تويي


شروع شادي و پايان انتظار تويي


 


بهارها که ز عمرم گذشت و بي تو گذشت


چه بود غير خزان‌ها اگر بهار تويي


 


دلم ز هرچه به غير از تو بود خالي ماند


در اين سرا تو بمان! اي که ماندگار تويي


 


شهاب زود گذر لحظه هاي بوالهوسي است


ستاره اي که بخندد به شام تار تويي


 


جهانيان همه گر تشنگان خون منند


چه باک زان همه دشمن

، چو دوستدار تويي


 


دلم صراحي لبريز آرزومندي است


مرا هزار اميد است و هر هزار تويي


 



 


کاش مي ديدم چيست


آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاريست


آه وقتي که تو لبخند نگاهت را


مي تاباني


بال مژگان بلندت را


مي خواباني


آه وقتي که تو چشمانت


آن جام لبالب از جان دارو را


سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني


موج موسيقي عشق


از دلم مي گذرد


روح گلرنگ شراب


در تنم مي گردد


دست ويران گر شوق


پر پرم ميکند اي غنچه رنگين پر پر


من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد


برگ خشكيده ايمان را


در پنجه باد،


رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز


نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر


اهتزاز ابديت را مي بينم


بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست


اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست


كاش مي گفتي چيست

فريدون مشيري


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟




 


به تو دست مي سايم و جهان را در مي يابم


به تو مي انديشم


و زمان را لمس مي کنم


معلق و بي انتها


عريان


مي وزم،مي بارم،مي تابم


آسمان ام


ستارگان و زمين


وگندم عطر آگيني که دانه مي بندد


رقصان


در جان سبز خويش


از تو عبور مي کنم


چنان که تندري از شب


مي درخشم


و فرو مي ريزم


 


منبع: شعر پارسي


 


حيراني در عمق چشمانم


ريشه
دوانده است،
هنگام که در خمودگي راز ناک
ابروانت!
به شيارهاي عميق

عمرم مي انديشم
آن هنگام که در هاله اي
از،
نجابت و شرم
چشم هاي نازنينت
خورشيد گون مي درخشند،
من با تمام وجودم،
اقرار مي کنم،
که تو بي نهايت زيبايي،
فريبايي
اي طلسم شعر هاي
بي تار و پود من !
مقدّر است با تو زيبايي،

زيبايي،
چنان که با من
مقدّر است،
شکيبايي،
شکيبايي،
شکيبايي!
من امّا
.
دريغ مجنون نيستم

تا تو ليلايم باشي
شايد من
بيدي لرزان باشم
در دوسمت
جادّه ي چشمانت
و تو !
آن لطيفه ي بکري که،


« وقت » با حضورت در سماع
بي هوا،
مي چرخد
من امّا،
هبوطي وا رونه ام


در آسمان چشمان تو .




 


هوا هواي بهار است وباده باده ي ناب


به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب


 


در اين پياله ندانم چه ريختي پيداست


که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب


 


فرشته ي روي من اي آفتاب صبح بهار


مرا به جامي از اين آب آتشين در ياب


 


به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش


به بزم ساده ي ما اي چراغ ماه بتاب


 


گل اميد من امشب شکفته در بر من


بيا ويک نفس اي چشم سرنوشت بخواب


 


مگر نه خاک ره اين خرابه بايد شد ؟


بيا که کام بگيريم از اين جهان خراب


هر کجا ايدون و ايدر شد زياد
سبک ترکستان فرا يادم مياد


هيچ تمساهي شبيه کبک نيست
شيخ سعدي پيرو اين سبک نيست


سبک حافظ هم که سبکي ديگر است
دوره حافظ کمي اين ور تر است


از حدود يکهزار و چند سال
پيش،افتاد اين روش روي روال


در خراسان زاده شد اين سبک نو
بعد در اقصاي عالم شد ولو


نزد شاهان با تلاش دوستان
از خراسان رفت تا هندوستان


رفت آنجا سيک ها آدم شدند
پيش اين سبک از ارادت خم شدند


الغرض اين سبک خيلي جالب است
ورنه کي فردوسي آنرا طالب است


در خراساني ادب يک محور است
دلبر اينجا قالبا يک دختر است


چون جهانش جز فسون و باد نيست
مي توان با دلبرانش شاد زيست


شعرها بسيار صاف و ساده اند
در حقيقت لقمه آماده اند


گاه توصيف بهار است و خزان
گاه شرخ بوي جوي موليان


عارف اينجا کس نمي داند چي است
بيت ها از جام عارف خالي است


زاهدي در کوچه و بازار نيست
داخل هر کوچه يک خمّار نيست


خانه ها ميخانه سر خود مي شوند
مي گسارانش کمي قد مي شوند


عاشق اينجا هست دائم در وصال
عشقبازي مي کند در طول سال


گونه چيزي مثل برگ ياس نيست
عقل موجود است اگر احساس نيست


هر زمان وصف طبيعت مي کنند
با درختان ساده صحبت مي کنند


در تخيل معتدل تر مي شوند
مثل کودک زود باور مي شوند


واژه هايي مثل پور و گيو و دخت
مي کند اين سبک را گاهي زمخت


شاعرانش بازهم مثل قديم
رويشان مثل زر است از هجر سيم


لاجرم با اغنيا بر مي خورند
باده مي ريزند شُرشُر، مي خورند


در بيابان در خيابان يا حياط
شاد و شنگولند و سرشار از نشاط


روز و شب انگور بازي مي کنند
دسته جمعي باده سازي مي کنند


هر زمان ممدوحشان خر مي شود
جيب هاشان کيسه زر مي شود


اول پاييز خز مي آورند
باده هاي خوب وز مي آورند


شاه را پيش وزيرش مي کنند
مدح و بيهوده دليرش مي کنند


در قصائد مثل سابق نيستند
با غزل چندان موافق نيستند


هر زمان در تنگنا کف مي کنند
واژه ها را هي مخفف مي کنند


واژه گاهي واقعا بد مي شود
هي مشدد هي ممدّد مي شود


نزد شاعر گاه مثل رودکي
از صد و يک بيت مي ماند يکي


شعر مي گويند و هي گم مي کنند
خويش را مديون مردم مي کنند


از قضا دور است شاعر وز قدر
اختيار از خويش دارد بيشتر


ويژگي هايي گر افتاد از قلم
خُب بيفتد نسيتند آنها مهم


شاخص اين سبک مرد طوسي است
او حکيم خوش سخن فردوسي است


شعر تا آهنگ عرفاني گرفت
رونق از سبک خراساني گرفت


بعد از اين معشوق ياغي مي شود
نوبت سبک عراقي مي شود


 


يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است


يک پرنده ، يک چمن ، يک جلوه گل
شاخه اي از ارغوان، ما را بس است


لحظه هايي از تبسم، از نسيم
در نگاه عاشقان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است



يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است


باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است



باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است




 


کاش مي ديدم چيست


آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاريست


آه وقتي که تو لبخند نگاهت را


مي تاباني


بال مژگان بلندت را


مي خواباني


آه وقتي که تو چشمانت


آن جام لبالب از جان دارو را


سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني


موج موسيقي عشق


از دلم مي گذرد


روح گلرنگ شراب


در تنم مي گردد


دست ويران گر شوق


پر پرم ميکند اي غنچه رنگين پر پر


من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد


برگ خشكيده ايمان را


در پنجه باد،


رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز


نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر


اهتزاز ابديت را مي بينم


بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست


اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست


كاش مي گفتي چيست

فريدون مشيري


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟




 


به تو دست مي سايم و جهان را در مي يابم


به تو مي انديشم


و زمان را لمس مي کنم


معلق و بي انتها


عريان


مي وزم،مي بارم،مي تابم


آسمان ام


ستارگان و زمين


وگندم عطر آگيني که دانه مي بندد


رقصان


در جان سبز خويش


از تو عبور مي کنم


چنان که تندري از شب


مي درخشم


و فرو مي ريزم


 


منبع: شعر پارسي


 


حيراني در عمق چشمانم


ريشه
دوانده است،
هنگام که در خمودگي راز ناک
ابروانت!
به شيارهاي عميق

عمرم مي انديشم
آن هنگام که در هاله اي
از،
نجابت و شرم
چشم هاي نازنينت
خورشيد گون مي درخشند،
من با تمام وجودم،
اقرار مي کنم،
که تو بي نهايت زيبايي،
فريبايي
اي طلسم شعر هاي
بي تار و پود من !
مقدّر است با تو زيبايي،

زيبايي،
چنان که با من
مقدّر است،
شکيبايي،
شکيبايي،
شکيبايي!
من امّا
.
دريغ مجنون نيستم

تا تو ليلايم باشي
شايد من
بيدي لرزان باشم
در دوسمت
جادّه ي چشمانت
و تو !
آن لطيفه ي بکري که،


« وقت » با حضورت در سماع
بي هوا،
مي چرخد
من امّا،
هبوطي وا رونه ام


در آسمان چشمان تو .




 


هوا هواي بهار است وباده باده ي ناب


به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب


 


در اين پياله ندانم چه ريختي پيداست


که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب


 


فرشته ي روي من اي آفتاب صبح بهار


مرا به جامي از اين آب آتشين در ياب


 


به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش


به بزم ساده ي ما اي چراغ ماه بتاب


 


گل اميد من امشب شکفته در بر من


بيا ويک نفس اي چشم سرنوشت بخواب


 


مگر نه خاک ره اين خرابه بايد شد ؟


بيا که کام بگيريم از اين جهان خراب


 


رونمايي از کتاب "صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي" 


  آيين رونمايي از نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي (شنبه، 5 مهر) با حضورجمعي از هنرمندان و جامعه فرهنگي آستارا و با رعايت پروتکل هاي بهداشتي در محوطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي اين شهرستان برگزار شد.


مجموعه شعر"صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي"


در آيين رونمايي از مجموعه شعر « صورتي تر از.» شاپور تشريني رييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي، هوشنگ مجرب مسئول انجمن شعر و ادب شهريار، شهرام پوررستم شاعر و منتقد ادبي و نورجهان پوراحمدي شاعر و منتقد ادبي به سخنراني پيرامون اين کتاب پرداختند. «صورتي تر از .» نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي مي باشد در 90 صفحه منتشر شده است.


اين مجموعه شعر در قطع خشتي و شامل 65 شعر نو کوتاه فارسي عاشقانه و اجتماعي سال هاي 96 تا 99 شاعر آستارايي است. «صورتي تر از .» را انتشارات ارمغان ارسطو منتشر کرده و به بهاي 250 هزار ريال در کتابفروشي ها موجود مي باشد.


 


لينک خبر در شبستان:


http://shabestan.ir/detail/News/976435


لينک خبر در ايرنا:


https://www.irna.ir/news/84055281/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF


لينک خبر در قطره:

https://www.ghatreh.com/news/nn554322/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C


 


 


 


يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است


يک پرنده ، يک چمن ، يک جلوه گل
شاخه اي از ارغوان، ما را بس است


لحظه هايي از تبسم، از نسيم
در نگاه عاشقان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است



يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است


باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است



باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است




 


کاش مي ديدم چيست


آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاريست


آه وقتي که تو لبخند نگاهت را


مي تاباني


بال مژگان بلندت را


مي خواباني


آه وقتي که تو چشمانت


آن جام لبالب از جان دارو را


سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني


موج موسيقي عشق


از دلم مي گذرد


روح گلرنگ شراب


در تنم مي گردد


دست ويران گر شوق


پر پرم ميکند اي غنچه رنگين پر پر


من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد


برگ خشكيده ايمان را


در پنجه باد،


رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز


نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر


اهتزاز ابديت را مي بينم


بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست


اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست


كاش مي گفتي چيست

فريدون مشيري


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟




 


به تو دست مي سايم و جهان را در مي يابم


به تو مي انديشم


و زمان را لمس مي کنم


معلق و بي انتها


عريان


مي وزم،مي بارم،مي تابم


آسمان ام


ستارگان و زمين


وگندم عطر آگيني که دانه مي بندد


رقصان


در جان سبز خويش


از تو عبور مي کنم


چنان که تندري از شب


مي درخشم


و فرو مي ريزم


 


منبع: شعر پارسي


 


حيراني در عمق چشمانم


ريشه
دوانده است،
هنگام که در خمودگي راز ناک
ابروانت!
به شيارهاي عميق

عمرم مي انديشم
آن هنگام که در هاله اي
از،
نجابت و شرم
چشم هاي نازنينت
خورشيد گون مي درخشند،
من با تمام وجودم،
اقرار مي کنم،
که تو بي نهايت زيبايي،
فريبايي
اي طلسم شعر هاي
بي تار و پود من !
مقدّر است با تو زيبايي،

زيبايي،
چنان که با من
مقدّر است،
شکيبايي،
شکيبايي،
شکيبايي!
من امّا
.
دريغ مجنون نيستم

تا تو ليلايم باشي
شايد من
بيدي لرزان باشم
در دوسمت
جادّه ي چشمانت
و تو !
آن لطيفه ي بکري که،


« وقت » با حضورت در سماع
بي هوا،
مي چرخد
من امّا،
هبوطي وا رونه ام


در آسمان چشمان تو .




 


در سفره‌


مرگ آمده است‌


صداي آمدن دندان بر لقمه‌


همراه با صداي گلوله‌ست‌


که پشت همين ميدان‌


در ابتداي همين کوچه‌


بر سينه‌ي جوان تو مي‌تازد


و باز مي‌کند آنرا همچون سفره‌


و لقمه بغض مي‌شود


گلوله مي‌شود


گلوي مرا مي‌بندد


گلوي من بسته‌ست‌


گلوي من بسته‌ست‌


در سفره‌


مرگ آمده است‌




 


رونمايي از کتاب "صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي" 


  آيين رونمايي از نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي (شنبه، 5 مهر) با حضورجمعي از هنرمندان و جامعه فرهنگي آستارا و با رعايت پروتکل هاي بهداشتي در محوطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي اين شهرستان برگزار شد.


مجموعه شعر"صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي"


در آيين رونمايي از مجموعه شعر « صورتي تر از.» شاپور تشريني رييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي، هوشنگ مجرب مسئول انجمن شعر و ادب شهريار، شهرام پوررستم شاعر و منتقد ادبي و نورجهان پوراحمدي شاعر و منتقد ادبي به سخنراني پيرامون اين کتاب پرداختند. «صورتي تر از .» نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي مي باشد در 90 صفحه منتشر شده است.


اين مجموعه شعر در قطع خشتي و شامل 65 شعر نو کوتاه فارسي عاشقانه و اجتماعي سال هاي 96 تا 99 شاعر آستارايي است. «صورتي تر از .» را انتشارات ارمغان ارسطو منتشر کرده و به بهاي 250 هزار ريال در کتابفروشي ها موجود مي باشد.


 


لينک خبر در شبستان:


http://shabestan.ir/detail/News/976435


لينک خبر در ايرنا:


https://www.irna.ir/news/84055281/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF


لينک خبر در قطره:

https://www.ghatreh.com/news/nn554322/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C


 


 


 


يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است


يک پرنده ، يک چمن ، يک جلوه گل
شاخه اي از ارغوان، ما را بس است


لحظه هايي از تبسم، از نسيم
در نگاه عاشقان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است



يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است


باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است



باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است




 


کاش مي ديدم چيست


آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاريست


آه وقتي که تو لبخند نگاهت را


مي تاباني


بال مژگان بلندت را


مي خواباني


آه وقتي که تو چشمانت


آن جام لبالب از جان دارو را


سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني


موج موسيقي عشق


از دلم مي گذرد


روح گلرنگ شراب


در تنم مي گردد


دست ويران گر شوق


پر پرم ميکند اي غنچه رنگين پر پر


من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد


برگ خشكيده ايمان را


در پنجه باد،


رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز


نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر


اهتزاز ابديت را مي بينم


بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست


اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست


كاش مي گفتي چيست

فريدون مشيري


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟




 


به تو دست مي سايم و جهان را در مي يابم


به تو مي انديشم


و زمان را لمس مي کنم


معلق و بي انتها


عريان


مي وزم،مي بارم،مي تابم


آسمان ام


ستارگان و زمين


وگندم عطر آگيني که دانه مي بندد


رقصان


در جان سبز خويش


از تو عبور مي کنم


چنان که تندري از شب


مي درخشم


و فرو مي ريزم


 


منبع: شعر پارسي


 


در سفره‌


مرگ آمده است‌


صداي آمدن دندان بر لقمه‌


همراه با صداي گلوله‌ست‌


که پشت همين ميدان‌


در ابتداي همين کوچه‌


بر سينه‌ي جوان تو مي‌تازد


و باز مي‌کند آنرا همچون سفره‌


و لقمه بغض مي‌شود


گلوله مي‌شود


گلوي مرا مي‌بندد


گلوي من بسته‌ست‌


گلوي من بسته‌ست‌


در سفره‌


مرگ آمده است‌




 


رونمايي از کتاب "صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي" 


  آيين رونمايي از نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي (شنبه، 5 مهر) با حضورجمعي از هنرمندان و جامعه فرهنگي آستارا و با رعايت پروتکل هاي بهداشتي در محوطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي اين شهرستان برگزار شد.


مجموعه شعر"صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي"


در آيين رونمايي از مجموعه شعر « صورتي تر از.» شاپور تشريني رييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي، هوشنگ مجرب مسئول انجمن شعر و ادب شهريار، شهرام پوررستم شاعر و منتقد ادبي و نورجهان پوراحمدي شاعر و منتقد ادبي به سخنراني پيرامون اين کتاب پرداختند. «صورتي تر از .» نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي مي باشد در 90 صفحه منتشر شده است.


اين مجموعه شعر در قطع خشتي و شامل 65 شعر نو کوتاه فارسي عاشقانه و اجتماعي سال هاي 96 تا 99 شاعر آستارايي است. «صورتي تر از .» را انتشارات ارمغان ارسطو منتشر کرده و به بهاي 250 هزار ريال در کتابفروشي ها موجود مي باشد.


 


لينک خبر در شبستان:


http://shabestan.ir/detail/News/976435


لينک خبر در ايرنا:


https://www.irna.ir/news/84055281/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF


لينک خبر در قطره:

https://www.ghatreh.com/news/nn554322/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C


 


 


 


يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است


يک پرنده ، يک چمن ، يک جلوه گل
شاخه اي از ارغوان، ما را بس است


لحظه هايي از تبسم، از نسيم
در نگاه عاشقان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است



يک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتويي از آسمان، ما را بس است



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم
سفره لبخند و نان، ما را بس است


باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است



باز باران، باز باران روي خاک
جرعه اي از آسمان، ما را بس است




 


کاش مي ديدم چيست


آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاريست


آه وقتي که تو لبخند نگاهت را


مي تاباني


بال مژگان بلندت را


مي خواباني


آه وقتي که تو چشمانت


آن جام لبالب از جان دارو را


سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني


موج موسيقي عشق


از دلم مي گذرد


روح گلرنگ شراب


در تنم مي گردد


دست ويران گر شوق


پر پرم ميکند اي غنچه رنگين پر پر


من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد


برگ خشكيده ايمان را


در پنجه باد،


رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز


نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر


اهتزاز ابديت را مي بينم


بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست


اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست


كاش مي گفتي چيست

فريدون مشيري


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟




 


به تو دست مي سايم و جهان را در مي يابم


به تو مي انديشم


و زمان را لمس مي کنم


معلق و بي انتها


عريان


مي وزم،مي بارم،مي تابم


آسمان ام


ستارگان و زمين


وگندم عطر آگيني که دانه مي بندد


رقصان


در جان سبز خويش


از تو عبور مي کنم


چنان که تندري از شب


مي درخشم


و فرو مي ريزم


 


منبع: شعر پارسي


 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


حتّي درست تا لب ريل قطار رفت‌


ترسيد شاعرانه نميرد، کنار رفت‌


 


برگشت پشت پنجره‌ي خانه‌اش نشست‌


يک دور مثل باد دقيقه شمار رفت‌


 


ـ من اينهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام


در بيست و چند سال که بر يک مدار رفت‌


 


تقويم را ورق زد دنبال بچگي‌ش


حتي سراغ آلبومش چند بار رفت‌


 


لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند


ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌


 


حتي غروب آمد، حتي غروب رفت‌


حتي بهار آمد، حتي بهار رفت‌


 


از صندلي بلند شد و مشت زد به ميز


فرصت نشد قبول کند، زير بار رفت


 


فردا درست ساعت نه‌ . رومه ها؛


يک شاعر رواني زير قطار رفت‌




 


در سفره‌


مرگ آمده است‌


صداي آمدن دندان بر لقمه‌


همراه با صداي گلوله‌ست‌


که پشت همين ميدان‌


در ابتداي همين کوچه‌


بر سينه‌ي جوان تو مي‌تازد


و باز مي‌کند آنرا همچون سفره‌


و لقمه بغض مي‌شود


گلوله مي‌شود


گلوي مرا مي‌بندد


گلوي من بسته‌ست‌


گلوي من بسته‌ست‌


در سفره‌


مرگ آمده است‌




 


رونمايي از کتاب "صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي" 


  آيين رونمايي از نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي (شنبه، 5 مهر) با حضورجمعي از هنرمندان و جامعه فرهنگي آستارا و با رعايت پروتکل هاي بهداشتي در محوطه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي اين شهرستان برگزار شد.


مجموعه شعر"صورتي‌تر از." اثر "جمشيد عزيزي"


در آيين رونمايي از مجموعه شعر « صورتي تر از.» شاپور تشريني رييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي، هوشنگ مجرب مسئول انجمن شعر و ادب شهريار، شهرام پوررستم شاعر و منتقد ادبي و نورجهان پوراحمدي شاعر و منتقد ادبي به سخنراني پيرامون اين کتاب پرداختند. «صورتي تر از .» نخستين کتاب شعر جمشيد عزيزي شاعر جوان آستارايي مي باشد در 90 صفحه منتشر شده است.


اين مجموعه شعر در قطع خشتي و شامل 65 شعر نو کوتاه فارسي عاشقانه و اجتماعي سال هاي 96 تا 99 شاعر آستارايي است. «صورتي تر از .» را انتشارات ارمغان ارسطو منتشر کرده و به بهاي 250 هزار ريال در کتابفروشي ها موجود مي باشد.


 


لينک خبر در شبستان:


http://shabestan.ir/detail/News/976435


لينک خبر در ايرنا:


https://www.irna.ir/news/84055281/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF


لينک خبر در قطره:

https://www.ghatreh.com/news/nn554322/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C


 


 


 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


حتّي درست تا لب ريل قطار رفت‌


ترسيد شاعرانه نميرد، کنار رفت‌


 


برگشت پشت پنجره‌ي خانه‌اش نشست‌


يک دور مثل باد دقيقه شمار رفت‌


 


ـ من اينهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام


در بيست و چند سال که بر يک مدار رفت‌


 


تقويم را ورق زد دنبال بچگي‌ش


حتي سراغ آلبومش چند بار رفت‌


 


لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند


ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌


 


حتي غروب آمد، حتي غروب رفت‌


حتي بهار آمد، حتي بهار رفت‌


 


از صندلي بلند شد و مشت زد به ميز


فرصت نشد قبول کند، زير بار رفت


 


فردا درست ساعت نه‌ . رومه ها؛


يک شاعر رواني زير قطار رفت‌




 


در سفره‌


مرگ آمده است‌


صداي آمدن دندان بر لقمه‌


همراه با صداي گلوله‌ست‌


که پشت همين ميدان‌


در ابتداي همين کوچه‌


بر سينه‌ي جوان تو مي‌تازد


و باز مي‌کند آنرا همچون سفره‌


و لقمه بغض مي‌شود


گلوله مي‌شود


گلوي مرا مي‌بندد


گلوي من بسته‌ست‌


گلوي من بسته‌ست‌


در سفره‌


مرگ آمده است‌





 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


حتّي درست تا لب ريل قطار رفت‌


ترسيد شاعرانه نميرد، کنار رفت‌


 


برگشت پشت پنجره‌ي خانه‌اش نشست‌


يک دور مثل باد دقيقه شمار رفت‌


 


ـ من اينهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام


در بيست و چند سال که بر يک مدار رفت‌


 


تقويم را ورق زد دنبال بچگي‌ش


حتي سراغ آلبومش چند بار رفت‌


 


لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند


ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌


 


حتي غروب آمد، حتي غروب رفت‌


حتي بهار آمد، حتي بهار رفت‌


 


از صندلي بلند شد و مشت زد به ميز


فرصت نشد قبول کند، زير بار رفت


 


فردا درست ساعت نه‌ . رومه ها؛


يک شاعر رواني زير قطار رفت‌





 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


حتّي درست تا لب ريل قطار رفت‌


ترسيد شاعرانه نميرد، کنار رفت‌


 


برگشت پشت پنجره‌ي خانه‌اش نشست‌


يک دور مثل باد دقيقه شمار رفت‌


 


ـ من اينهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام


در بيست و چند سال که بر يک مدار رفت‌


 


تقويم را ورق زد دنبال بچگي‌ش


حتي سراغ آلبومش چند بار رفت‌


 


لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند


ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌


 


حتي غروب آمد، حتي غروب رفت‌


حتي بهار آمد، حتي بهار رفت‌


 


از صندلي بلند شد و مشت زد به ميز


فرصت نشد قبول کند، زير بار رفت


 


فردا درست ساعت نه‌ . رومه ها؛


يک شاعر رواني زير قطار رفت‌





 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


حتّي درست تا لب ريل قطار رفت‌


ترسيد شاعرانه نميرد، کنار رفت‌


 


برگشت پشت پنجره‌ي خانه‌اش نشست‌


يک دور مثل باد دقيقه شمار رفت‌


 


ـ من اينهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام


در بيست و چند سال که بر يک مدار رفت‌


 


تقويم را ورق زد دنبال بچگي‌ش


حتي سراغ آلبومش چند بار رفت‌


 


لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند


ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌


 


حتي غروب آمد، حتي غروب رفت‌


حتي بهار آمد، حتي بهار رفت‌


 


از صندلي بلند شد و مشت زد به ميز


فرصت نشد قبول کند، زير بار رفت


 


فردا درست ساعت نه‌ . رومه ها؛


يک شاعر رواني زير قطار رفت‌




همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 




 


اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است، مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اينها و. پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه ي درويش را بکن
عکس مرا به سينه ي ديوار قاب کن

هي! قهوه چي! ستاره به قليان من بريز
جاي ذغال، روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه ي عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان، شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه ي فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده از سُکر، جرعه اي
افيون و مي بيار، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن


 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 




 


 


بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي کنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ کس نيست
کمي از کناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
که مردان بسياري را گم کرد
مرداني که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمي از اين همه صندلي هاي پر دود
کمي از اين همه چشم و عينک هاي سياه
مي خواهم کمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
مي خواهم کمي دورتر از شما
کمي نزديک تر به ماه
بميرم


 





 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





 


زمين شناس ِ حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم، نگاه ِ بد مي کرد

کنارت اي گل زيبا، شکسته شد کمرم
کسي که محو ِتو مي شد، مرا لگد مي کرد

تو ماه بودي و بوسيدنت نمي داني
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جزر و مد مي کرد

؟

چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد

کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شما را هميشه سد مي کرد


 





 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 






 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 






 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 






 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 






 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 






 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 






 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 






 


اين‌سان که شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينه? درد‌آشناي من



گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من


 


آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من



دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من



مشاطه? روان من انديشه? نت
دل بي‌غبار آينه? قدنماي من



دايم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من


 


«بارق» ز فيض ذوق تکاپو به کوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من


 





 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 


 


 


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


دختران من کنيز تو مادري فريب خورده ام


 


سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند


تازيانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام


 


جنگ طعم تلخ زندگيست  زن غنيمتي هميشگي


پيرهن به پيرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام


 


مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده


رنج را به من سپرده اي  ظلم را به تو سپرده ام


 


تذکره به تذکره بمان تو نمرده اي نفس بکش


من زني حرمسرايي ام  چند قرن پيش مرده ام


 


 


 



 


 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا .؟


بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.؟


 


نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي.؟


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا.؟


 


عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست.؟


من که يک امروز مهمان توام فردا چرا.؟


 


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم.؟


ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا.؟


 


وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار.؟


اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا.؟


 


شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود.؟


اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا.؟


 


اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت


اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا.؟


 


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند.


در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا.؟


 


در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين.


خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا.؟


 


شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر.


اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا.؟


 


 




 



همي نالم به دردا، همي گريم به زارا


که ماندم دور و مهجور، من از يار و ديارا


الا اي باد شبگير، ازين شخص زمين‌گير


ببر نام و خبر گير، ز يار نامدارا


چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان


شدم شخصي دگرسان‌، خروشان و نزارا


به ري در نام راندم‌، حقايق برفشاندم


وليکن دير ماندم‌، شده زين‌روي خوارا


نجستم نام ازين شهر، فزودم وام از اين شهر


نبردم کام ازين شهر، به جز عيش مرارا


بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا


پليدا شوم شهرا، ضعيفا شهريارا


 





 


 


اگر قرار بود 
هر سقفي فرو بريزد 
آسمان بايد
خيلي‌وقت‌پيش فرو مي‌ريخت


 
اگر قرار بود 
باد نايستد 
ما که همه بر باد شده بوديم


 
نگران هيچ‌چيز نباش!


تو هنوز زيبايي 
و من هنوز مي‌توانم شعر بنويسم 


 




 



 


 


باز آ باز آ هر آنچه هستي باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ


اين درگه ما درگه نوميدي نيست


صد بار اگر توبه شکستي باز آ


 


وصل تو کجا و من مهجور کجا


دردانه کجا حوصله مور کجا


هر چند ز سوختن ندارم باکي


پروانه کجا و آتش طور کجا


 


منصور حلاج آن نهنگ دريا


کز پنبه? تن دانه? جان کرد جدا


روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


منصور کجا بود؟ خدا بود خدا


 


وا فريادا ز عشق وا فريادا


کارم بيکي طرفه نگار افتادا


گر داد من شکسته دادا دادا


ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


 


گفتي که منم ماه نشابور سرا


اي ماه نشابور نشابور ترا


آن تو ترا و آن ما نيز ترا


با ما بنگويي که خصومت ز چرا


 


هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


عيب ره مردان نتوان کرد آنرا


تقليد دو سه مقلد بي‌معني


بدنام کند ره جوانمردان را


 





تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب