شاعر رواني - مهدي فرجي

 


حتّي درست تا لب ريل قطار رفت‌


ترسيد شاعرانه نميرد، کنار رفت‌


 


برگشت پشت پنجره‌ي خانه‌اش نشست‌


يک دور مثل باد دقيقه شمار رفت‌


 


ـ من اينهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام


در بيست و چند سال که بر يک مدار رفت‌


 


تقويم را ورق زد دنبال بچگي‌ش


حتي سراغ آلبومش چند بار رفت‌


 


لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند


ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌


 


حتي غروب آمد، حتي غروب رفت‌


حتي بهار آمد، حتي بهار رفت‌


 


از صندلي بلند شد و مشت زد به ميز


فرصت نشد قبول کند، زير بار رفت


 


فردا درست ساعت نه‌ . رومه ها؛


يک شاعر رواني زير قطار رفت‌



مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

gdedarman akshitavarma143 گروه آينه و دکوراسيون زجاجي پوشاک بچگانه دخترانه تابه گرانیت فرش 1000 شانه کاشان دانلود فیلم و سریال ایرانی توریست نیوز ديزل ژنراتور ها تهيه غذا